تبليغاتX
عمویی به رنگ پورنگ


عمویی به رنگ پورنگ

 " بنام خدا "  

خانه ی دوست (بخش پنجم)

mah dar yek negah

 

ساختمان چند طبقه ی قدیمی با نمایی قرمز و سفید رنگ رو به رویمان قرار داشت از این ساختمان هایی که دیگر کمتر پیدا می شود... نمای بیرونی هنوز همان نمای ۲۰ سال پیش بود...

اولین نگاه به ساختمان کافی بود برای این که به اعماق خاطراتمان پرت شویم .. شانه به شانه اش ایستاده بودم همیشه از سکوتش به وحشت می رسم اما در آن لحظات قدرت شکستن این سکوت پر هیاهو از توانم خارج بود... دیدم که لب هایش لرزید و اشکی به پهنای صورتش غلتید...

دسته ی چمدان را رها کردم دستش را که در دالان زمان یخ زده بود به سختی فشردم ... دانه ی دیگری از اشک روی گونه اش جاری شد و بین تاریکی شب زیر نور مهتاب مثل یک مروارید کوچک درخشید...

چراغ های رنگارنگ ردیف ردیف اطراف محوطه را روشن کرده بودند...انعکاس رنگ ها روی سفیدی برف های زمستانی مثل صد ها قالیچه ی رنگ رنگ می ماند که روی زمین پهن شده باشند... لحظه ای مردمک چشمانم به آسمان گریخت و دیدم که ماه نیمه در آسمان نشسته است..

حلقه ای از اشک دیدم را تار کرد از پشت حلقه های اشکم جایی فراسوی زمان می دیدم که گذشتیمان در برابر چشم هایم جاری می شود...

با سر و صداهای زهره به خودم آمدم...

زهره ـ تا حالا هتل ندیدین ؟! وای ی خداای من ... بجنبین دیگه... نمی خواین این اتاق ها رو تحویل بگیرین...؟ نکنه فکر کردین قراره تو محوطش چادر بزنیم؟

پریسا با پشت دست اشک هایش را پاک کرد و سعی کرد که لبخندی را به زور هم که شده روی صورتش بکشد با سرغت به سمت پله ها دوید و وارد لابی شد...

دست های نرم و لطیف مهناز انگشت هایم را گرفت

مهناز ـ مائده..کمک می خوای ؟! می خوای چمدونت رو بیارم برات ؟

نگاهش کردم قدش به زور اندازه ی قد چمدان می شد خندم گرفت روی دو زانو نشستم و در آغوش گرفتمش چند لحظه ای در آغوش نگهش داشتم تا ریه هایم از هوای نفس های کودکانه اش پر شود...

ـ ای ناقلا!! می خوای بگی من زورم نمی رسه! من دختر خاله ی نوه ی مرد عنکبوتیه ۹ ام... الان خودت و چمدون رو با هم می برم تو هتل...

همان طور که بقلش کردم ایستادم و دسته ی چمدان را کشیدم

وارد لابی که شدم پریسا داشت با خنده با بچه ها سر و کله می زد...

ـ دوباره چی شده بچه ها؟! باز این پری شیطونی کرده؟!

امیر مهدی ـ نه .. این دفعه پرچم سفید صلح داریم... داریم تقسیم می کنیم که کیا تو کدوم اتاق ها باشن... من و علی و آقا حبیب و مرتضی توی یه اتاقیم... خوبه مگه نه ؟!

پریسا ابرویی بالا انداخت و با خنده گفت : بنده ی خدا آقا حبیب... ! آقا حبیب شما موافقین...؟

آقا حبیب با همون تامنینه و آرامش همیشگی سر بلند کرد لبخندی زد و گفت : چی از این بهتر...

نیم ساعتی جا به جایی بچه ها بین اتاق ها طول کشید٬ می دونستم که بودن کنار بچه ها پری رو آروم تر می کنه و بی تابی هاش بین صدای خنده ی بچه ها گم میشه...با این حال حواسم به چشم هاش بود و زیر چشمی کار کردنش رو نگاه می کردم... می دیدم که هر چند دقیقه یک بار در افکارش غرق میشد و آبنبات های تلخ بغض رو به سختی قورت میداد...

از اتاق بیرون اومدم و در رو پشت سرم بستم...چشمانمان برای لحظه هایی کشدار در هم گره خورد و من تا انتهای چشم هایش را خواندم... از لرزش لب هایش دیدم که دیگر نتوانست این بار را تاب بیاورد بغضش را شکست و سرش را روی شانه هایم گذاشت

از آغوشم که جدا شد دستش را محکم گرفتم...سرش را پایین انداخت بی آن که کلمه ای بگوییم با هم از پله ها پایین امدیم... با دست آزادش اشک هایی را که هنوز ناخداگاه سرازیر میشد پاک می کرد...

دکوراسیون داخلی لابی هتل به کلی تغییر کرده بود... میز ها و صندلی های آبی فیروزه ای و سفید با کاشی کاری های دیوار ها جلوه ی خاص و آرامش بخشی به فضای لابی می بخشید... صدای آب نمایی که در میانه ی لابی قرار داشت فضا را فراگرفته بود... آب از میان  دست های به قنوت رفته ی فرشته ی کوچکی با دو بال نقره ای رنگ جاری می شد..

روی تختی سنتی کنار دیوار و درست رو به روی آبنما نشستیم .. منتظر بودم تا چیزی بگوید اما انگار دقیقه ها کش می آمدند با انگشت گوشه ای از لابی را نشانم داد در حالی که صدایش از حجوم بغض ها می لرزید سکوت را شکست

پریسا ـ اون جا ... همون جایی که الان خالیه...روی صندلی نشسته بود... مائده... باورت میشه؟! بیشتر از بیست سال گذشته باشه؟! پیر شدیم... نه ؟! ببین برگشتم... اومدم دنبالش... این ساختمون هست من اومدم... اون نیست... خسته شدم... شکستم... با این جای خالی...شکستم... تو این دنیای بی رحم ...شکستم...

صورتش رو بین دست هاش گرفت و هق هق کرد... بغض راه گلومو بسته بود... نفسم به سختی بالا می یومد... انگار جسم داغی ذره ذره قلبم را به آتش می کشید ... 

بهش نزدیک شدم... دستمو روی شونش گذاشتم و در حالی که بغضم آرام آرام و ذره ذره مرا می شکست زمزمه کردم :

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی / عجب شاخه گلوار به پایم شکستی / قلم زد نگاهت به نقش آفرینی /که صورتگری را نبود این چنینی ...

لحظه ای سکوت کردم تا بتوانم هوا را وارد ریه هایم کنم.. دوباره ادامه دادم

ـــ پریزاده عشقو مهاسا کشی / .خدا را به شور تماشا کشیدی / تو دونسته بودی چه خوش باورم من / شکفتی و گفتی از عشق پر پرم من...

لبخندی زدم و زیر لب جمله ای خاطره انگیز را به سختی تکرار کردم... اشک ها تمام صورتم را بارانی کرده بود...

ـــ تا گفتم کی هستی تو گفتی

منتظر ماندم تا پری جوابم را بدهد ... با صدایی که به سختی شنیده میشد گفت : یه بی تاب ...

ــتا گفتم دلت کو؟! تو گفتی که ...

پریساــ دریاب...

ــــ قسم خوردی بر ما که عاشقترینی / تو یک جمع عاشق .. تو صادق ترینی... /همون لحظه ابری... رخ ماه رو آشفت... به خود گفتم : ای وای ی مبادا دروغ گفت...

سکوت کردم و پری ادامه داد :

گذشت روزگاری از اون لحظه ی ناب /  که معراج دل بود به درگاه مهتاب .../  در اون درگه عشق ... چه مهتاج نشستم... تو هر شام مهتاب به یادت شکستم... /

در حالی که هر دو زیر بارش اشک های دلتنگی خیس شده بودیم یکصدا بلند تر از قبل خواندیم

تو از این شکستن خبر داری یا نه... / هنوز شور عشقو ... به سر داری یا نه...؟!

دوباره صورتش را بین دست هایش گرفت ... با تکان سر زمزمه کنان تکرار می کرد : خبر داری یا نه... خبر داری یا نه .... ؟!

زانو هایش را در شکم جمع کرد و به دیوار تکیه داد... سرش به سمت پنجره چرخید هر دو ماه را در قاب آسمان یافتیم ماه غرقمان کرد و ما همچنان زمزمه کنان می خواندیم :

هنوزم تو شب هات... اگه ماهو داری / من اون ماهو دادم به تو یادگاری... / هنوزم تو شب هات اگه ماهو داری من اون ماهو دادم به تو یادگاری ... من اون ماهو دادم به تو یادگاری...

چیزی پاهایم را که از تخت آویزان شده بود به پایین کشید با تشویش به اطراف نگاه کردم...

نیروانا بود که پاهایم را تکان میداد و با نگرانی می گفت : مائده... پریسا... چی شده؟! گریه می کنین؟!

سعی کردم اشک هامو پاک کنم اما فایده ای نداشت... تمام صورتم را پر کرده بودند...

خندیدم و گفتم : من و گریه ؟ ... تازه مگه نمی دونستی پری های آسمونی همیشه می خندند... نه قربونت بشم...

نیروانا ابروهاشو تو هم گره داد و گفت : پس اینا چیه رو صورتتون...

ـ به بوی پیازداغ حساسیت داریم... واسه همونه...

نیروانا  بینیشو تند تند تکون داد و سعی می کرد بو بکشه...

خندم گرفته بود... خم شدم و بینیشو آروم با انگشت هام گرفتم...

ــ نمی تونی خانوم خانوما... نمی تونی ... تو مماغت کوچولوهه... من مماغم بزرگم... به این میگن بینی ... منو می بینی ؟

از خنده ریسه می رفت... زیر چشمی پری رو دیدم که اشک هاشو پاک کرد و بعد از ساعت ها لبخندی حقیقی تر روی لب هایش نشست...

ـ ببینم خانوم نیروانا خوانوم... حالا این جا چی کار می کنی ؟ مگه نگفتی خوابم میایه ؟

نیروانا دست هاشو به کمر زد و جدی سری تکون داد

نیروانا ــ آخ... داشت یادم می رفت ...این آقاهه گفت به مائده بگم تلفن داره...

با تعجب به پریسا نگاه کردم...

ــ تو شماره ی هتل رو به کسی دادی؟

پریسا سرش رو به علامت منفی تکان داد... به یکباره بند دلم پاره شد... قبل از حرکت شماره ی تماس تلفن هامون و همچنین شماره و آدرس هتل رو به مادر نازنین دادم تا اگه مشکلی پیش اومد تماس بگیرند..

زیر لب گفتم : نازنین ..

و با اضطراب از جا بلند شدم... قدم هامو تند کردم تا به پیشخوان پذیرش برسم...افکار درهمم حالم را بدت کرده بود دنیا دور سرم می چرخید... من به نازنین قول داده بودم... نباید اتفاقی می افتاد... اگه تو کما می رفت چی ؟ با دست های لرزوانم گوشی روی پیشخوان را برداشتم

ــ مائده هستم... بفرمایید ...

صدای آشنایی آرامش را به قلب پر تلاطمم برگرداند...

ـــ به... سلام... مائده خانوم... حالا میاین مشهد اونم بی خبر؟!

چشم هامو بستم نفس عمیقی کشیدم ...

پریسا نگران سوال کرد کیه مائده ؟!

ـــ نمی تونی حدس بزنی ... سحر از مشهدهه...

و بعد هر دو با هیجان و ذوق فریاد کشیدیم  : مهشید.....

 

پریما ۲۰ـ۲۱ آبانali-mahsa

 

ادامه داشته باشد .... ؟!              

 

 

mah

 xother_winky.gif : 46 par 35 pixels. پ . ن ----->> ممنون از نگاه گرمتون... عمویی ما... عمویی تک و بی نظیرمون... خانه ی دوست بهانه ایست تا حکایت کنیم... از داستانی که در تمام زمان میان ما جاریست... به شفافیت یک شام مهتاب .. به زلالی قلب هایی  که نور می تراواد از ذراتش .. دوستتان داریم...! 

التماس دعا برای شفای همه ی بیماران.....ali-mahsa  

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390| ساعت 2:45| توسط پریما(مائده و پریسا)|

"هو النور"

baghban

فلش بک (سومین فانوس)

مرد هیچ وقت از حرکت نایستاده بود... این را همه ی درخت ها می دانستند این را تمام گنجشک ها ... همه ی شکوفه های بهاری و حتی برگ های پاییزی می دانستند ... مرد هر روز فقط چند دقیقه برای سخن گفتن با پروردگارش می ایستاد ...

دست های خاکیش را در آب چشمه می شست و غبار از صورت بر می گرفت و زیر سایه ی شاخه های بید به نماز می ایستاد .. این را همه ی درخت ها می دانستند همه ی قطره های چشمه سار ها  همه ی نسیم ها و باد ها ....

مرد تمام عمر خود را باغبان بود ... تمام عمر بذر کاشته بود بذر ها نهال شده بودند خاک داده بود آب داده بود برای شکوفه ها شعر خوانده بود ... مرد می دانست که زمان هیچ گاه نمی ایستد و زمین همیشه یاس می خواهد ... بذر می خواهد باغبان می خواهد ...

مرد را همه دوست داشتند حتی خورشید و ماه هم  ...

شب ها که به نماز می ایستاد ماه خود را از میان ابر ها بیرون می کشید و نورش را میان دستان به قنوت رفته اش می پاچید ...

یک شب وقتی مرد زیر شاخه های بید ایستاده بود و با خدا سخن می گفت فرشته ای که سوار بر قاصدکی از آن حوالی می گذشت شنید که مرد در میان اشک هایش می گوید سال هاست که نایستاده است و می ترسد اگر بایستد دیگر باغبانی نباشد تا گل بکارد و دست نامرد زمانه تمام یاس ها را بچیند ...

فرشته با شنیدن صدای مرد غمگین شد فکری از ذهنش عبور کرد ... تمام شب فرشته میان باغ می گشت و حرف های باغبان را فریاد می زد ...

فردا سراسر باغ پر بود از نهال هایی که بذر می کاشتند ... نهال هایی که هرگز نمی ایستادند ....

پریماـ۴ اردیبهشت

 

فانوس های رنگی

zire mah

چقدر زیبا ... چقدر قشنگ ...چقدر آرام.... و چقدر لذت بخش ...

دنیا خیلی قشنگه ... و آدما دنیا رو دوست درن ...آدما این طبیعتو دوست دارن ...آدما هر چی که تو این دنیا هست رو دوست دارن ...

من خیلی دوست دارم این جا بمونم ... می خوام بین این گل ها ... اصلا دراز بکشم ... بخوابم ... استراحت کنم ...

اصلا همه ی این گل ها مال من باشه ... همه ی این طبیعت مال من باشه ...من این جا استراحت کنم لذت ببرم...

اما...یه وقتی یه چیزی صدات می کنه میگه تموم شد ...گل ها ...طبیعت ...همه چی تموم شد باید بذاری بیای ...

خیلی سحته ...دل کندن از همه ی زیبایی ها و دل بستگی ها ...

ولی وقتی نگاه می کنم از همه ی این طبیعت باید یه روزی خداحافظی کرد ...

فقط این به ذهن من میاد...

ای کاش منم یه گل بین این گل ها می کاشتم بعد می رفتم...و بعد از من کسانی می اومدن این گل رو آبیاری می کردن ...

ای کاش گل من هم مثل همه ی این گل ها نمایان بود

ای کاش اون گل من هم مثل همه ی این گل ها یه جوری جلوه می کرد...

و هر کدوم از ما اگه تو زندگیمون یه گل بکاریم دنیا گلستان میشه  ... حیف که فقط بلدیم اونو بچینیم !

4/4/2010 داریوش فرضیایی"

baghban

پ.ن ۱ : با توجه به حظور سرشار از سادگی و صداقت عمومون در کنارمون... یادمون باشه هر کلامی که امروز می گه هم یه فانوس هست! پریما یادتون باشه! پریما مبادا که دوباره حرمت فانوس ها رو بشکنین ... مبادا!

پ.ن۲ : باغبان مهربون کودکی هامون... تو بودی که بذر عشق رو ساده توی قلب هامون کاشتی... گل کاشتی عمو .. قدر یه بهشت گل کاشتی

التماس دعا برای بیماران.....    

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390| ساعت 12:2| توسط پریما(مائده و پریسا)|


آخرين مطالب
» شام مهتاب
» باغبان ...
» افسون پری
» همیـــشه سبـز بـــمان!
» فلش بک !(دومین فانوس)
» داستان های عموپورنگ فانتزی
» تولدی دوباره
» عشق مثل مادر
» فلش بک !(اولین فانوس)
» یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

عمویی به رنگ پورنگ